اجل قفص شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا
خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید که این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا
216
روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا
ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا
بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا
چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد به زخم نادره مقراض اهبطوا منها
ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا
دل ست تخته پرخاک او مهندس دل زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما
تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد ز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا
چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین که قطره ای را چون بخش کرد در دریا
به جبر جمله اضداد را مقابله کرد خمش که فکر دراشکست زین عجایب ها
217
چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا
که برگشاید درها مفتح الابواب که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا
که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما
که دردمید در آن نی که بود زیر زمین که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا
کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره کی کرد در صدفی آب را جواهرها
ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی
هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا
چنین بلند چرا می پرد همای ضمیر شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی
گل شکفته بگویم که از چه می خندد که مستجاب شد او را از آن بهار دعا
چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت دهان گشاد به خنده که های یا بشرا
به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن به فر عدل شهنشه نترسم از یغما
چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ست تو برگ من بربایی کجا بری و کجا
چو اوست معنی عالم به اتفاق همه بجز به خدمت معنی کجا روند اسما
شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا
کلیم را بشناسد به معرفت هارون اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا
چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش که آفتاب و مه از نور او کنند سخا
چو نور گفت خداوند خویشتن را نام غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا
از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست که می خرامد از آن پرده مست یوسف ما
چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست که ساقی ست دلارام و باده اش گیرا
خموش باش که تا شرح این همو گوید که آب و تاب همان به که آید از بالا
218
ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پرده های اجزا را
برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را
دهان پر است جهان خموش را از راز چه مانع ست فصیحان حرف پیما را
به بوسه های پیاپی ره دهان بستند شکرلبان حقایق دهان گویا را
گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را
به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنند به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را
هوشمند...
ما را در سایت هوشمند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: saeed
بازدید: 82
تاريخ: چهارشنبه
1 خرداد
1392 ساعت: 23:07